چشم ، زخمی بود بی روی تو بر رخسارهام - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:27
[unable to retrieve full-text content]چشم ، زخمی بود بی روی تو بر رخسارهامسوزن مژگان گرفتم دیده بر هم دوختم xa0 منصف تهرانی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:27
[unable to retrieve full-text content]لب از گفتن چنان بستم که گوییدهان بر چهره زخمی بود و به شد xa0 طالب آملی
شهر بزرگ است تنم ، غم طرفی من طرفی - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:27
[unable to retrieve full-text content]شهر بزرگ است تنم ، غم طرفی من طرفی یک طرفی آبم از او ، یک طرفی نارم از او xa0 مولوی
محبت کار فرهادست و کوه بیستون سفتن - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:27
[unable to retrieve full-text content]مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشیمحبت کار فرهادست و کوه بیستون سفتن xa0 سعدی
در جستجوی زمان از دست رفته - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:27
زمان آدم ها رو دگرگون میکند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه میداردxa0.هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطرهها نیست مارسل پروستدر جستجوی زمان از دست رفته
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:27
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستمز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم کجا روم که بمیرم بر آستان امیداگر به دامن وصلت نمیرسد دستم شگفت ماندهام از بامداد روز وداعکه برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارسیکی منم که ندانم نماز چون بستم نماز کردم و از بیخودی ندانستمکه در خیال تو عقد
عاشقانهای از من گذشته است - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 1:19
قلب سرخ میزد و گرم میتپيد میخواستم از دوستت دارم از عاشقانهای بنويسم جنگ شد خون از کلمه بالا رفت گودیهايش را پر کرد بوی تلخی در مشام درختها پيچيد . پشت شيشه ابرها صورتشان را گرفتهاند باران را به روز ديگری میبرند . بين ديوارها رو به کلماتی ترس خورده خون گرفته عاشقانهای از من گذشته است xa0 عل
تو را دوست میدارم - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:01
يکبار با تو گفتم كه عشق ، شاهراه بزرگ انسانيت است . پس در ميان مرزهای عشق ، هيچ چيز پست ، هيچچيز حقير ، هيچچيز شرمآور راه ندارد .عشق میورزيم تا چيزی كه ميان حيوانات به صورت « غريزهی حيوانی » صورت میپذيرد ، ميان ما ، به صورت موضوعی بشری ، موضوعی بر اساس « انتخاب دو روح » ، به صورت موضوعی كه ب
زیبایی تمام شده است - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
ایستادهای برابرم و وقت ، وقت مُردن است حالا که میتوان هر آن بر چهرهات نظر دوخت و زنده ماند و زنده ماند که زیبایی تمام شده است و البته که زیبایی تمام شده است علی اسدالهی
چه تاریکی زیبایی - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
[unable to retrieve full-text content]من چاهی را تعلیم کردهام که به آبی نمیرسد ولی چه تاریکی زیبایی xa0 xa0 بیژن الهی
او مُرده است - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
روزی اگر صورتم پیشتان آمد یا بسیار نزدیک به صورت من بود با او مهربانی کنید تا آرام آرام به خواب رود او مُرده است اما گاهی میزند به کلهاش و برمیگردد میان شماها او مُرده است شهرام شیدایی
ماه - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتشهر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بسجز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شدهیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سرگو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش جنگ نمیکنم اگر دست به
تاریکی - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
میدانم که وارد ِ یک خواب شدهام و تاریکی مثل ِ یک کشتی آرام آرام در من پهلو گرفته است و من با مرجانها و ماهیها زیر ِ دریا فراموشیهای ِ دورماندهام را آغاز کردهام شهرام شیدایی
با گریه خندیدن نه آسان است بی تو - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
ای بی تو من بی خویش بی خویشتن بی کیش خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم بی تو بی تو طیف غباری خفته بر دریای شن زار خون شبم هذیان تب آلود دردم ، بی تو بی تو رمز سکوتم راز بهتم رنگ یادم مردان نسل ما با گریه میخندند ، بی تو ای بی تو من ، بی من آیا تو هم اینگونه می خندی ؟ با گریه خندیدن نه آسان است بی توxa0
قلب من - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:32
قلب من خانهی زنی تنهاستکه بغل میکند جنونش راکه در آغوش میکشد هر شبگریهی کودک درونش را قلب من کودکی کهنسال استکه بلد نیست کودکی بکندکودکی که هنوز میترسداشتباهات کوچکی بکند قلب من قلب دختری ترسوستکه از آغاز درد میترسداز پدر ، از نگاه ، از خشمشاز کمربند و مرد میترسد عشق را دیده است تنها درجای
هزارهی دلتنگی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
از این عصر خستهام برگردیم به هزارههای دور من با پوست خرسی که زمستانهایمان را خوابیده برای تو بالاپوشی بدوزم و تو با شاخ گوزن پیری که شکار کردهای عکسم را روی دیوارهی غارمان بکش مرا به هزارههایی ببر که غروبها با شکاری تازه به خانه میآمدی و قلب من تنها آتشی بود که کشف کرده بودی xa0 رویا شاه حس
که بمانى - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
[unable to retrieve full-text content]لب بر لبت چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى که درخت شوى که رفتن اگر بخواهى نتوانى که بمانى xa0 xa0 علیرضا روشن
آغاز - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
میان من و تنهاییام ابتدا دستان تو بود سپس دربها تا به آخر گشوده شدند سپس صورتت چشمها و لبهایت و بعد تمام ِتو پشت سر هم آمدند میان من و تو حصاری از جسارت تنیده شد تو شرمساریت را از تنت بیرون آورده و به دیوار آویختی من هم تمام قانونها را روی میز گذاشتم آری همه چیز ابتدا این گونه آغاز شد xa0 xa0جمال
سنگباری آشناست غم - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
ــ بیآرزو چه میکنی ای دوست ؟ ــ به ملال ، در خود به ملال با یکی مُرده سخن میگویم . xa0شب ، خامُش اِستاده هوا وز آخرین هیاهوی پرندگان ِ کوچ دیرگاهها میگذرد . اشک ِ بیبهانهام آیا تلخهی این تالاب نیست ؟ ــ از این گونه بیاشک به چه میگریی ؟ ــ مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشک در من است . به هر اندازه
ماندن در تنهایی به جرم تنها ماندن - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 5:02
با هر بادخاکستری بر خونم از هر سو سوزی با زبانم خودم را بر سالهای سوخته میکشم بر شروعام از مرگهای بیهنگام در سالهای جوانی ماندن در تنهایی به جرم تنها ماندن و پنهان کردن خود چون شب نامهای در سطرها پشت نامهای دیگری و سوختن در خاموشی گر گرفتن و شعلهها را در " پاسها از شب گذشته " ، به خون خود